تبليغاتX
يخ بهشت با طعم شعر

عشق عطری نیست که روزی به آن آغشته شوی و کم کم یا ناگهان  تو را ترک کند و از

رایحه اش تهی شوی

عشق را که مال خودت کنی ابدی خواهی شد

رسم عاشقی که شد قانون بودنت فرقی نمی کند که بخندی یا گریه کنی سلولهای تو سرازیر  به سمت زندگی  باشند یا مصمـم به ترک زمین

عشق که در تو جوانه بزند مرگ را به بازی می گیری

عاشق که باشی عاشقی خاصیت روح توست و عشق تنها دلیلی که بی نهایت را در تو اثبات

می کند

عشق احساسی نیست که در تو ریشه کند و شاید شاید شاید روزی در تو بخشکد

عاشق که باشی زیبا هستی و زیبایی را می فهمی

می فهمی که زمین و آسمان موسیقی نفس هایت را دوست دارند

به کلیشه های زمینی مرگ و زندگی و غم و شادی تن نمی دهی

با عشق تمام سلولهای تو میرقصند از فرط سبکبالی

و تو گاه می مانی

و گاه میروی

گاه زندگی را

و گاه مرگ را

بازی می کنی تا عاشقی کنی

عاشقی رسم خوبیست

و خدا برای تو  هر شب کهکشانی تازه می آفریند تا عشق را در تو جشن بگیرد


سلام

دوستان عزیزم

این روزهایم به عطر دعا های شما آغشته است محبت قلب های پاکی که تنها خدا می تواند مرا لایقشان کند

مدتیست که مجال آن نیست که به خانه های پر از شعر و شیرینی شما بیایم نفسی تازه کنم شعر و شربت بنوشم کمی تعارف کنیم و سرشار از لبخند های زیبایتان به خانه باز گردم

نبودن های پرر نگم را به بودن های کمرنگم و بزرگواری قلب های شما می سپارم

محبت های شما را می خوانم و قلبم بی قرار دیدارتان می شود

آمده ام تا بگویم به اشک و لحظه سوگند دوستتان دارم و در حافظه فروغ کم سوی این روزگارم  مثل ستاره ها می درخشید و می تابید

خدای مهربان را برای این سهم قشنگ از دل های شما شکر می گویم کاش لایق آن شوم که در دعاهایتان یادم کنید که از همیشه بیشتر محتاجم ...

************************************

من از دو دستِ تو جدا ...دوباره گریه می کنم

و یک قدم به انتها... دوباره گریه می کنم 


نگاه تارِ تو به من، میانِ بُهتِ قاب عکس

بدون اشک و بی صدا دوباره گریه می کنم


تُرا گواه می شوند تمامِ واژه هایِ خیس 

و سر به روی ِ آیه ها دوباره گریه می کنم


تُرا مرور می کنم به چشمهات می رسم

و روی ِ شانه یِ خدا دوباره گریه می کنم


دوباره سقط می شوی دوباره درد می کشم

در این تسلسل ِ عزا دوباره گریه می کنم


غزل بهانه می شود برای بغض ِ خسته ام

ردیف های تشنه را دوباره گریه می کنم 

.

.

.

شبیه عشق می شوم شبیه خنده های تو

بر استجابتِ دُعا دوباره گریه می کنم 

***********************************

تقدیم به او که عشق را به من هدیه داد...


فروغ حیدری -فروردین 1391



ارسال شده در یکشنبه 27 فروردین1391 و 22:44 | نويسنده: فروغ حیدری | |

...سکوت می کنم

تا ...

صدای گریه  ی ِخدا شنیده شود ...

____________________________________________

سلام به همه دوستای خوبم

منتظرم تا نظرات خوب و لبریز مهربونی شما رو بخونم

و امروز اومدم تا بازم یکی از ون خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا شکرت  های پر از اشتیاقم رو به جای همه مون بگم از همونایی که گاهی دلمون از خودمون و دنیامون می گیره و یادمون میره که با صدای بلند این جمله جادویی رو تکرار کنیم

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا شکرت

به خاطر اینکه به ما بصیرت عطا کردی ....

و دعوتتون کنم به یک جرعه غزل

****************************************************

 

 

من مُرده بودمو کفنم درد می کشید

شاید دوباره زن شدنم درد می کشید

 

ابلیس در میان سرم ساز میزد و

نامِ خدا که  در دهنم درد می کشید

 

آه مسیح در دلِ "مریم " تنیده شد

وقتی صلیب در بدنم درد می کشید

 

از باورم کبوترِ ایمان که سقط شد

جای ِ جنین  تویِ تنم درد می کشید

 

در دست ِ شب جنازه خورشید مانده بود

از غربتی کبود وطنم درد می کشید

 

چسبیدم از هراس به زنجیر ِزندگی

یعنی که شوقِ  پَر زدنم درد می کشید .



فروغ حیدری -بهمن  1390



ارسال شده در پنجشنبه 29 دی1390 و 2:58 | نويسنده: فروغ حیدری | |

سلام   به حضور مهربون یکی یکیتون


گاهی دردهایی هست که اونقدر بزرگ و عمیقه که حس می کنی مرهم همدردی در برابرش خیلی ناتوانه دردهایی که فقط باید لحظه لحظه شو با صبری رو به تزاید طی کرد ...

چند روزی که گذشت برای دوست عزیزم "پگاه عامری"
شاید به سنگینی چند سال گذشته باشه

به این خاطر که .... زیبایی بی نهایت حسی به نام بودن مادر ناگهان زندگیش رو ترک کرده...

این سروده ترانه نیست تنها یک لحظه فشردن دستهای غمگین توست

در نهایت مهر این دلنوشته رو تقدیم میکنم به لحظه های بارانی ِ

"پگاه "عزیزم و همچنین "ودیعه "عزیزم که  از چندی پیش این روزهای بارانی  دلتنگ را تاب می آورد ...
و
به انسانی که در ذهن من همیشه واژه زلال مادر بود و خاطره هایش در روحم عطر شکوفه های بهارنارنج و لالایی های گرم و حزین شمالی را زنده نگاه داشته است

"مامان بزرگ "خیلی خیلی مهربونم که پنج ساله دلم هر شب بهونه آغوشش رو می گیره ....

باز منم با قاب عکست
...چقد این شبا بلنده!
خیس میشه چشات با اشکام
اما باز برام میخنده

هنوزم  گلایه هامو
واسه تو فقط میارم
آخه من که غیرِ یادت
دیگه مرهمی ندارم

نیستیو و شبای خونه
بی تو خیلی سو ت و کوره
ساعت ِ زندگی خوابه!
لحظه هام چه بی عبوره

بغضی که مثل طنابه
نفسامو دوره کرده
رفتی آغوشتو بردی
دیگه دنیا خیلی سرده

نمی پیچه توی ِ خوابم
عطر ذکر و ان یُکادت
خوش به حال آسمون که
تو رو داره و میخوادت

حرفای نگفته کم نیست
توو سکوت ِ جانمازت
تو بلد بودی ببخشی
حتا  توو رازو نیازت

سادگی ،دعــا،نوازش
معنی دست ِ تو این بود
درستو دادی و رفتی
همه ی  قصه همین بود ....

فروغ حیدری- دیماه 1390



ارسال شده در جمعه 9 دی1390 و 10:27 | نويسنده: فروغ حیدری | |

درود دوستان خوبم

دلتنگ حضور مهربون همتون هستم شعری که مهمون لحظه های زلال شما میشه  تکه ای از روح منه که گمش کردم  این تصویر ها رو می کشم که بگم هنوز به پیدا کردنش فکر می کنم و

نترسم

نترسم

نترسم

مرسی از بودنتون و از همراهیتون که دلگرمی و بهونه بودنمه

************************************************************

نه از دیوارهایِ تیره ی دلسرد می ترسم

نه از دیوانه هایِ تا ابد شبگرد می ترسم


ولی از لحظه هایی که سفر می بایدم -اما-

نفسهایت صدایم می کند "برگرد" می ترسم


تصاویری پُر از رویای پنهانی ست در خوابم 

و از چشمانِ نیمه بسته یِ یک مرد می ترسم


و لمس ِزندگی بعد از هم آغوشی ِاجباری

من از پس لرزه های وحشیِ این درد می ترسم


پُر از تکرارِ تاول در میانِ قابِ چشمانت

من از روحی که قتلش را تماشا کرد می ترسم


پس از پاییز های شوم و وهم انگیزِ پی در پی

از آغاز ِ بهارانی سراپا  زرد می ترسم

.

.

.

نوازش کن مرا با پلکهایِ داغ و نمناکت

...و از آن زن که از رویای تو شد طرد می ترسم 


فروغ حیدری- آبانماه 1390



ارسال شده در سه شنبه 24 آبان1390 و 23:11 | نويسنده: فروغ حیدری | |

سلام به همه شما عزیزانم

به همه شما که حضور مهربونتون همیشه با منه

توو این مدت که اینجا سرشار از سکوت بود هر روز به دیدنم اومدین و در کنارم بودین دعوتم کردین به سفره دل های زیباتون تا از شاعرانه های زلالتون سیراب بشم و شاعر بودنو یاد بگیرم و تجربه کنم ...

و دعوتم کردین به شکستن سکوت و بازهم سرودن ...

می خوام به جای همه مون با صدای بلند بگم :

خدایاااااااااااااااااااااا شکرت که فرصت سرودنو به همه ما دادی شکرت ...

دوستتون دارم و از یکی یکیتون به خاطر حمایت های بی شائبه و بینهایتتون صمیمانه سپاسگزارم با همه وجودم

دعوتتون می کنم به قدم زدن توی یه ترانه بارونی  ِ بارونی ...


بازم بارون و شعر و چشم خیره م
دارم با خاطراتت گُر می گیرم

بازاین اشکا که از چشمام شدن سیر
بازم شبهای بی تاب نفس گیر

میخوام یادم بره دنیای ِبی تو
غم و  تنهایی ِفردای ِبی تو

آخیش... بارون پُر از  زنگِ صداته
صدای ِخنده هایِ آشناته

دوباره توی آغوشت بگیرم
بگی با تو بمونم یا بمیرم

بازم عشقت امید آخرم شه
میخوام دستای گرمت باورم شه

کاش این بارون بباره تا همیشه
نیاد یادم که رفتیو نمیشه

نمیشه زنده بود و عاشقی کرد
نمیشه  بوسه هات باز مرهم درد

تو دوری از منو از عطر بارون
منم رو خاک سرد تو پریشون

  .......
هنوزم حجم آغوشش
توو خواب ِهر شبم گرمه
هنوز اون بوسه آخر
 روی گونه م پر از شرمه

هنوزم  شاعرم انگار
فقط شعرام کمی مُردن
پری ها اومدن یک شب
تن ِعشقِ منو بُردن

خبر از آسمون دارم
دیگه راهی شده آره
یواشی گفته توو گوشم
همین بارون که می باره

اگه برگرده امشب توی بارون
میبینه با ترانه چش براشم
شاید کابوس بوده این جدایی
بیاد لمسم کنه از خواب پاشم
شاید ....

....
کاش این بارون بباره تا همیشه

نیاد یادم که رفتیو نمیشه ....


فروغ حیدری-مهر 1390

ارسال شده در جمعه 29 مهر1390 و 18:15 | نويسنده: فروغ حیدری | |

سلام

سلام به یکی یکی شما عزیزانم 

 بی بهونه ...امروز تولدمه

می دونم که خیلی هاتون میاین و بی صدا و بی رد پا میرین خیلی هاتون مهربونی تون رو برام جا میذارین

یه کسایی هم شاید هستن که اونقدر مهربونی شون بزرگه  که تو صفحه کوچولوی من جا نمیشه واما وقتی ازینجا رد میشن من عطر حضورشون رو حس می کنم

زندگی یه فرصت ابدی نیست

من خیلی وقتا فرصتامو از دست دادم

نتونستم به اونایی که بی نهایت دوسشون دارم یه ذره ازین بی نهایتو بدم

خدا همیشه  بهترینا رو بهم داده اما من بلد نبودم چجوری قدر رحمت های الهیشو بدونم

زندگی تو این سالی که بهم گذشت برام خیلی روزای سخت و پر از درد داشته گاهی توو اوج هجوم درد

یه آهنگی شنیدم که همه چیزو فراموش کردم یه آهنگی که همه جا هست اما ما نمیشنویمش

ولی درد صداهای دیگه رو خوابوند تا من اونو بشنوم 

آهنگی که باعث شد کم نیارم و بودنو با همه سختی هاش تا اینجا ادامه بدم

می خوام به همه تون بگم دوستتون دارم  و جوری این لحظه رو با عشق تقدیمتون کنم که انگار تنها فرصتمه

...

دلم میخواس امروز  با یه ترانه گرم و شیرین ازتون پذیرایی کنم

اما

همیشه باور کنین که تو عمق سکوت کشنده دنیا یکی هست که صداتونو می شنوه

******************************************

هیچی نگو خدایا .....


خدا واسه بغض من شونه میشی دوباره

 خیلی دلم گرفته هوای گریه داره


 خیلی دلم شکسته س یه سرزمین خسته س

بذار که بی پناهیش رو شونه هات بباره


همیشه آسمونش تیره و طوفانیه

حسرت رنگ آبی ،حسرت یه ستاره


آخر هر زمستون ،زمستون دوباره س
جنازه ء جوونه ش منتظر بهاره

نگو که این زندگی همش یه امتحانه
کم بیاری تمومه این رسم روزگاره

می خوام دیگه تموم شه ببین که این شکسته
کاغذ خط خطیشو دست تو می سپاره

 
نگو بازم صبوری... نگو که قلب زخمیم
تا ته این شکنجه باید دووم بیاره         

هیچی نگو خدایا خدای بی کسی ها
فقط واسه بغض من شونه بشو دوباره

خیلی دلم  گرفته هوای گریه داره
هوای گریه داره                    
هوای                                        
                 گریـــــه                                               
                                      د ا ر ه...                                                                   

******************************************************************



براتون قلب هایی به گرمی روز تولدم آرزو  میکنم .


فروغ حیدری- اول مرداد 1390

ارسال شده در شنبه 1 مرداد1390 و 2:14 | نويسنده: فروغ حیدری | |

درود به همه دوستای خوبم که اگر هستم و لحظه های دلتنگیم  آهنگین میشن فقط به خاطر حضور مهربون و صمیمانه شماست .

 و دومین غزل از دفتر غزلواره ها

**********************************************


کاغذ شده همآغوش دریک سکوتِ سرشار

دردی عمیق با اوست در بازوان پرگار


دستی که می فشارد با بغض قلب او را

شعری به جای مانده با ناله های دوار


پُر کرده خواب او را ،حسی غریب انگار

حسی شبیه بوسه بر گونه های تبدار


بر دفتری که عمریست در سینه ام گشودی

تقدیر مینویسد این قصه را به تکرار


بر پنجه های خونی ،افسوس پینه بسته

موسیقی نوازش از بوسه های گیتار


حالا که دستهایت عزم عروج دارند

یک حلقهء رهایی دستم نشانه بسپار


فروغ حیدری-تابستان 1390



ارسال شده در دوشنبه 20 تیر1390 و 16:24 | نويسنده: فروغ حیدری | |